تبليغاتX
COMPTON1988

COMPTON1988

in the end we retain from our studies only that&which we practically apply.

 

 

در نیویورک، برکلین، مدرسه ای به نام چاش هست که مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی می باشد. در شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه بود، پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود. او با گریه فریاد زد: "کمال در بچه من شایا کجاست؟ هرچیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند. بچه من نمی تونه چهرها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره. کمال خدا کجاست در مورد شایا؟"

افرادی که در جمع بودند شکه و اندوهگین شدند. سپس پدر شایا ادامه داد: "به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شایا را به دنیا می آورد، کمال اون بچه در روشی هست که دیگران با اون رفتار می کنند." سپس داستان زیر را درباره شایا گفت: یک روز شایا و پدرش در پارکی قدمی می زدند که تعدادی بچه بیسبال بازی می کردند. شایا پرسید "به نظرت اونا منو بازی می دن؟" پدر شایا می دونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالاً بچه ها اونو تو تیمشون نمی خوان. اما پدر شایا فهمید که اگه پسرش برای بازی پذیرفته بشه، شایا حس یکی بودن با اون بچه ها می کنه. پدر شایا به یکی از بچه ها نزدیک شد و پرسید آیا شایا می تونه بازی کنه؟.. اون بچه به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولی جوابی نگرفت و خودش گفت: "ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است. فکر می کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش می کنیم اونو در راند 9 بازی بدیم." درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند. همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره. اما همینکه شایا رفت برای زدن ضربه، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه. اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد. یکی از هم تیمی های شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن واستادند. توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و اروم توپ رو انداخت. شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و می تونست به اولین نفر تیمش بده و شایا باید بیرو می رفت و بازی تمام می شد، بجای اینکار، اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند:"شایا، برو به خط اول، برو به خط اول" تابحال شایا به خط اول ندویده بود. شایا هیجان زده و باشوق خط عرضی رو باشتاب دوید. وقتی که شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته، توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند "بدو به خط 2، بدو به خط 2". شایا بسمت خط دوم دوید. دراین هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند. همینکه شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند "برو به 3" وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند"شایا، برو به خط خانه". شایا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند اینکه اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه. اون روز، پدر شایا درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت: "اون 18 پسر به سطح کمال رسیدند"

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 11:42 PM توسط parantica |

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 5:31 AM توسط parantica |

یه روز مثل دیروز،عجله کردم...اونقدر که از تیک تاک ساعت هم پیشی گرفتم! بعد که به خودم اومدم ترسیدم.دنیاشون عجیب بود و غریب، بوم رنگشون یا سفید بود یا سیاه!!! می گفتن به نقطه دور،نزدیک شدن...سر در نیاوردم! از دیگرانی که بودند پرسیدم،بی تفاوت، روبرو رو اشاره کردن و گفتن از اونجا دیده میشه!!! خواستم ببینم ولی مادرم دستم رو محکم گرفته بود و با نگاهش رازی رو به من می گفت و من رو از رفتن باز می داشت...ناراحت شدم،مادرم تبسمی کرد و گفت:"حالا زوده ! یه باغبون که به این راحتی ها بید مجنون کودکی هاش رو رها نمی کنه؟"متوجه حرفهای مادر هم نمیشدم! یه دفعه صدای هراسونی رو شنیدم...یکی از باغبونها بید مجنونش رو،شیدا و تنها گذاشته بود!...یکی از باغبونها پاشو خیلی زود جاپای بزرگها گذاشته بود!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 5:2 AM توسط parantica |

زمانه عوض شده بود! شب بهانه صبح بود و صبح خاموشی خفه همه بهانه ها!همه در خود فرو رفته بودند و صدایشان حسرت فریاد را داشت...خود را در گرو خود می فروختند(!)کیمیاگری حالا برای تولید انسانیت از یاد رفته دست به کار شده بود.از مردی شنیدم که ۶ فرسخ دورتر، انجا که کنج دایره بشری ست نان می فروشند...نه ان نانی که می خوردیم،نه! ان نانی که به بهایی می دهندت تا به توانی مجوز زندگی با جماعت بالا دست را پیدا کنی!

کورمال کورمال با دلی هراسان نشانی را رفتم...از دیگری پرسیدم بهایش چیست؟پاسخ داد:"ناقابلست..سایه ات را می خواهند"ناگزیر بودم به این خفت تن دهم.مدتی عمیق،نگاهش کردم،بار اخری بود که با من بود...لابه اش را می شنیدم ...دستش را به دامانم گرفته بود و با سوز دل در گوشم ترانه ی گذشته را دکلمه می کرد...

ناگهان مردی را دیدم که در نزدیکی ام چطور با سایه اش راه خانه خویش را پیش گرفته بود! به خود امدم...اگر این را هم از دست بدهم دیگر جز یک تکه گوشت متحرک چیزی از من نخواهد ماند تا برای ارمانهایم تصویر با هویتی سازم که فردا را رقم زند...اری من با همین سایه است که می توانم باور داشته باشم که هنوز به اسارت قاب سرد روی دیوار در نیامده ام! من هنوز زنده ام و تپش قلبم اینرا مدام در گوشم تکرار می کند و سایه ام مرا دلگرم...

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 8:46 PM توسط parantica |

گاهی فردا زودتر از امروز به سراغمان می اید! چنانکه موج در وسوسه اغوش ساحل شتاب را پیشه می کند.رویای امروز همان فردایی ست که سرکش و عجولانه به دنبال ماست...تنها باید خوب گوش داد و افق را تعقیب کرد!!!

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 1:9 PM توسط parantica |

 

 دیدن چیزهایی که وجود ندارد، چه به صورت جرقه نورانی باشد، چه لکه‌های تیره ممکن است ناراحت‌کننده باشد،اما هنگامی که افراد روی چشم‌های‌ بسته‌شان فشار می‌آورند، دچار حمله میگرن می‌شوند و یا حتی عطسه می‌کنند، انواعی از جرقه و اشباح نورانی را می‌بینند.

همه این تجربه‌های بصری ناشی از تحریک پشت چشم یا در واقع عصب بینایی است، که تجربه نور را به مغز منتقل می‌کند.
شاید شما هم از دوران کودکی به تجربه کرده باشید که فشار آوردن بر روی پلک‌های بسته ‌شده‌‌تان الگوهای نورانی مواجی را در مقابل‌ چشم‌‌های‌تان ایجاد می‌کند.
اما اگر در دوران بزرگسالی، هنگامی که دیگر روی پلک‌های‌تان فشار نمی‌آورید، میزان جرقه‌های نورانی که در مقابل چشم‌تان می‌بینید به طور قابل‌توجهی افزایش یابد یا دچار اختلال بینایی درازمدتی شوید، این امر ممکن است نشانه جداشدگی شبکیه (retinal detachment) باشد، که در آن شبکیه (پرده حساس به نورچشم) از محل خود در عقب چشم کنده می‌شود.
این عارضه یک فوریت جدی پزشکی است و باید فورا برای درمان آن به پزشک مراجعه کرد.جرقه‌های نورانی و دیدن نورهایی در میدان دید می‌تواند با سردردهای میگرنی همراه باشد، یا به عنوان بخشی از "اورای" پیش از میگرن یا به علت میگرن چشمی رخ دهد.
اما سایر انواع فشار یا تحریک نیز می‌تواند مغز به دیدن جرقه‌های نورانی وادارد، و اغلب این تجربه‌های بینایی رایج و بی‌‌ضرر هستند.
درون کره‌های چشم ماده ژلاتینی ضخیمی وجود دارد که چشم را گرد و قوام‌دار می‌کند. هنگامی که مغز پیامی از شبکیه دریافت می‌کند، آن را به عنوان نور تفسیر می‌کند. بنابراین چه نوری وارد چشم شود یا نه، هر تحریکی بر روی شبکیه در مغز به صورتی نمایشی نورانی تعبیر خواهد شد.
اگر پس از عطسه کردن ستاره یا جرقه‌های نورانی در مقابل چشم‌های‌تان می‌بینید، ممکن است ناشی از فشار وارد آمده بر روی خود چشم یا ناشی از تحریک اعصاب مربوط به بینایی باشد.
اگر مدتی وارونه روی سر خود قرار بگیرید، یا پس از مدتی درازکشیدن به سرعت بلند شوید، فشار خون ممکن است کاهش پیدا کند؛ و مغز دچار محرومیت از اکسیژن می‌شود و محیط درون و اطراف چشم تغییر می‌کند و بر عصب بینایی تاثیر گذارده می‌شود.
همچنین هنگامی که عطسه می‌کنید، درون قفسه سینه‌ و سرتان فشار ایجاد می‌کنید، فشاری که هوا را با سرعت ۱۶۰ کیلومتر درساعت از مجاری تنفسی شما به خارج می‌راند. نیروی قوی ناشی از این عطسه می‌تواند شبکیه را به شدت تکان دهد.
مجموعه دیگری از پدیدارهای بینایی که ممکن است با جرقه‌های نورانی اشتباه شوند، مگس‌پران (floater) است، که ناشی از اختلالاتی در ماده ژلاتینی درون چشم یا زجاجیه است. مگس‌پران معمولا ناشی یا از ایجاد توده‌هایی درون زجاجیه یا ارتشاح سلول‌های خونی به درون آن است؛ این پدیده را بیش از همه هنگام خیره‌شدن به یک پس زمینه درخشان و یکنواخت مانند آسمان آبی می‌توان دید.
مگس‌پران با افزایش سن بیشتر می‌شود، چرا که به افزایش سن زجاجیه سیال‌تر می‌شود.
بنابراین در صورتی که بیماری خاصی ندارید و دچار حملات میگرن هم نمی‌شوید، دیدن جرقه‌ نورانی و مگس‌ پران نباید شما را نگران کند. مراقب افزودده شدن این پدیده یا تغییر قابل‌توجه در بینایی خود به عنوان علائم جداشدگی بینایی خود باشید، و در غیر این موارد از این نمایش نورانی جلوی چشمان‌تان لذت ببرید!
 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 12:47 PM توسط parantica |

 رخت بربند ازین کوچه رویم

ماه بر آب زنیم و به سراپرده رویم

ملک جانان همه در راز نهیم

شیوه رندی ازین راه،بریم

نقش بر آینه در قالب دوار زنیم

با نگاهی بر نگاهی تا ثریاها رسیم

پاکبازی با نوای عاشقی از بر کنیم

همره عشاق با سودای دلها سر کنیم

تار و پود هر دو عالم را گره از سر زنیم

قرعه گیتی به نام عاشق و دلبر زنیم

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 9:40 PM توسط parantica |

 

رنگهای درهم،ذهنهای اشفته در ناکجااباد ارمانی مقدس گرایان! تازه فهمیده ام که چطور این مردمان سحر شده اند و چطور برای فرداها تقلای در دیروز و گاه امروز بودن را می کنند.دنیایشان تنگ و کوچک است گاهی خود را نیز برای خود سرزنش می کنند...در نگاه انها معجزه سکوت است و فریاد نامردمی!قلمدانی بر دست دارند تا جوهر تیره را بختکی بر صفحه کنند و با چراهای هرگز بی جوابشان ذهن هر مسافری را اشفته و من و تو اسیر این ناکجاابادیم! جاییکه امروز گوشه ای از حرفهای مادربزرگ نمود پیدا کرد...جاییکه اینبار برای همین مردمان چراهای تازه ای را معنی کردیم در حالیکه انها نابخردانه انچه که بر ما خراب ساخته بودند را از یاد برده بودند!!! و من و تو در تفسیر زندگی با این مردمان به ناچار همرنگ انها شدیم ... رنگی از جنس حباب!

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 10:45 AM توسط parantica |

 

 

براساس تحقيقات پروفسورچنگيزي رئيس اين طرح درموسسه پلي تكنيك رنسلائر، تقريبا يك دهم ثانيه طول مي كشد تا مغز چيزي را كه چشمها مي بيند درك كند. اين گزارش مي افزايد، به منظور جبران چنين تاخير عصبي سيستم بينايي با گسترش توانايي اقدام به ايجاد ادراك چيزي كه در يك دهم ثانيه ديگردرآينده رخ خواهد داد مي كند كه اين امر به دليل كيفيت سيستم بينايي است.

طبق اين گزارش، هنگامي كه شخص بيننده چيزي را درك مي كند و مي بيند درحدود يك دهم ثانيه قبل مغز پيغام آن را دريافت كرده و يك دهم ثانيه قبل سيستم بينايي آن را تشخيص مي دهد. همچنين، تنها يك دهم ثانيه بعد است كه پس از پيغام مغز، سيستم بينايي آن تصوير را مشاهده مي كند.

گفتني است، تنها يك دهم ثانيه طول مي كشد تا سيستم بينايي تصويري را كه يك دهم ثانيه قبل تشخيص داده بود را نشان دهد و تمام اين مراحل تنها يك دهم ثانيه طول مي كشد.

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 5:32 PM توسط parantica |

همیشه به اوج بیندیش تا شاه کلید معماها را در دستانت داشته باشی...

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 3:19 PM توسط parantica |